صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 47390
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

تهاجم فرهنگی در روستا

بی فرهنگی با داشتن فرهنگ  

  در ختّّ  می کارم زحمت می کشم تا اموراتم بگذرد البته کمیته امداد امام خمینی هم به ما کمک می کند.  درخت زرد آلوی بزرگ از نیمه جدا شده بود حدود نیم متر بالاتر از سطح زمین وحشت تمام بدن مرا گرفت مثل این بود که سر انسانی را جدا کرده بودند شاخه های بزرگ درخت زرد الو  از تنه جدا شده بود آرام وآهسته در کنار تنه خود افتاده بود در ختان اطراف آن زرد آلو همه عزا گرفته بودند وبا هم گریه می کردند  و نسیم خنک باد  روستا زوزه درد وناله اش  از همه بیشتر بود واز ته دل زوزه  می کشید سالها بود که او با این درخت خو گرفته بود سالها دوستی ومحبت .در ختان کوچکتر هم شاخه های نرم خودرا به هم می سابیدند و همراه باد ناله می کردند پیر مرد سکوت مرا دید. مبهوت شدنم وحرکات مرا. گفت آقای راننده بیا برویم آنطرفتر تا چیزی دیگر نشانت بدهم تا تجربه ات زیاد شود کمی جلوتر رفتم در خت بزرگ دیگری هم به همان روش با اره کینه ونفرت بریده شده بود چند سال برای این درختان زحمت کشیده شده چقدر آب مصرف کرده اند  چقدر بچه ها از چغاله آن خورده اند اودر این گفتگو بود که روزگار خیلی بد شده است طاقتم نیامد بطرف ماشین حرکت کردم کنار جاده بودم که مرد دیگری رسید سلام حسین آقا چی شده  هیچی درختانم را بریده اند  .این چیز جدیدی نیست سال گذشته وامسال چندین درخت گردوی مرا هم بریده اند به کی بگوییم .می گویند کار این معتادها ودزد هاست کار حجت دزد رضا و یزدون غلام است این آقا کیه؟ گفت نمی دانم. رهگذر است. راننده گفت من دنبال آ قا محمودرضا می گردم .بلافاصله گفت خوب جایی می روی گفتم چرا . چیزی نگفتند. ورفتند همه سوار ماشین شدیم واز آنجا گذشتیم به کناره های جاده وباغات میوه چشم دوخته بودیم ومی رفتم با صدای پسرم که گفت بابا معتاد !! نگاهی کردم داخل باغ بدون ترس نشسته بودند ودر حال قلقلی کشیدن بودند راننده  بسرعت  حرکت کرد بدون توجه به هرگونه اخطار ودستوری بدون توجه به همیار پلیس وبدون در نظر گرفتن جریمه .ماشین داخل روستا شد وکمی آرام گرفت تابلو زنگ زده روی دیوار نشان از وجود مدرسه داشت اما در کنار دیوار آن تا انتهای دیوار تعدادی پیرمرد وجوان نشسته بودند آفتاب گرم باعث شده بود که کاملا روی زمین خاکی بنشینند .

کت خودرا روی شانه اش انداخته بود یک آستین باز ویک آستین بسته با دگمه باز پیراهنش موهای سیاه سینه او نمایان بود سبیل وریش نامنظم او می رساند که معتاد است وگونه هایش نمایان شده است  لذا از ترس اینکه قیافه اش تابلو نشود این ریش وسبیل را گذاشته است آستین نیمه باز او هم نشان می داد که هنوز فرصت نکرده است تا انرا ببندد تازه تزریقش تمام شده نگاهم به این افراد کنار دیوار دوخته شده بود وماشین آرام آرام حرکت می کرد اما قلبش بشدت وپر اضطراب می تپید حتی رغبت پرسیدن خانه دوستم رااز این ها نکردم واز آنجا گذشتم از کوچه گذشتم دیدم پدری در حال کتک زدن بچه اش می باشد با شدت تمام هرگز اینگونه نیده بودم بچه از درون ماشین مثل فیلم به او نگاه می کردند من پیاده شدم وجدایشان کردم با عصبانین به منزل رفتند زنی که می گذشت وصحنه را می دید گفت می دانی چرا اورا کتک می زند گفتم نه واو جواب داد پسرش معتاد شده پسر چهارده ساله روستایی واو گفت چند روز قبل می خواسته با ماشین اورا بکشد وزیر بگیر .او خودش تریاک فروشی می کرده برادرش هم بخاطر زیاده روی در تریاک مرده است.  نمی دانستم کجا هستم دنبال چه می گردم اینجا چی می گذرد چه خبر است اما هر چه بود به من ربطی...

ادامه دارد...


دسته ها :
چهارشنبه بیست و یکم 12 1387
X